تبليغاتX
آگراندیسمان
۱۳۸۳. بهمن. شب. یه برف قشنگ غیر قابل توصیف. پیاده از برجهای هرمزان به طرف خوابگاه کوی دانشگاه تهران. مسیر خلوت. آسمون نارنجی:

... داشتم فکر میکردم به اینکه مسیری که اکنون "برمیگردم" بی تو نکند روزی "بیایم" بی تو.....

۱۳۸۴.۱۳۸۵. تهران. ارومیه. مشهد. تبریز.برف. فقط برف...

... هزار بار بعد از آن هم بر گشتم بی تو با این فرق که آمدنم تا زیر پنجره طبقه چهارم آن ساختمان خاکستری نیز "بی تو" بود.

۱۳۸۶ . ارومیه. یه برف قشنگ غیر قابل توصیف. شب. پرسه زدن بی هدف در هیچ جا:

... در زندگی من یک رنگ سبز مخملی جا مانده است جایی بین هجوم ساکن آن غولهای خاکستری . جایی احیانا بین پله های اظطراری برج روبرو.جایی روی نیمکتی که تصویرت موج میخورد داخل چشمانت وقتی میرفتی...برای همیشه....

پینوشت: بدبختی اینجاست که گاهی فکر میکنم اگر الان بودی هم همینقدر دوستت داشتم؟!  چرا هیچوقت هیچ چیز به تمامی تمام نمیشود؟ نمیشوی؟ انصاف نیست. انصاف نیست ولی کی اهمیت میده؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 2:4  توسط   | 

او

او قد کوتاهی داشت.

چشمانش یک خمیدگی منحنی مانند کوچک به سمت پایین داشت یک جوری که وقتی میخندید گریه را قاطی اش میکرد.

او یک کاپشن نایک داشت که به تنش زار میزد و من عاشقش بودم چون همیشه دستانش مثل بچه ها تا سر انگشتانش توی آستین کاپشن گیر میکرد و من این را دوست داشتم.

او یک زخم درست بین چشم و ابروی راستش داشت. یک زخم کوچک محو هم روی پیشانی اش بود که هنوز لبهایم بهش عادت دارند...

او یک کوله پشتی سیاه داشت که وقتی بندش را میکشیدی بسته می شد و یک آرم سفید کوچک نایک درست وسطش بود و چون شکل خاصی نداشت همیشه جزوه های با جلد گلاسه اش کیف را به شکل یک مستطیل بزرگ در می آورد.

او موهایش همیشه تقریبا کوتاه بود. یا بهتر است بگویم تقریبا همیشه موهایش کوتاه بود! یک روز کاملا کچل کرده بود. از ته ته زده بود با نمره 4! عاشقش بودم. عاشقش بودم.

او یک مانتوی خاکستری هم داشت که پارچه اش کلفت بود و کمی کشی. انقدر بهش می آمد که باور نمیکنی.مخصوصا با آن کتونی های آبی کمرنگ و سفید کوچولوش . انقدر خواستنی می شد که دردش می آمد از بس سفت بغلش میکردم!

او خیلی راحت فراموش کرد.

او یکی از این روزهای فراموشی پرده ی اتاقش را ساعت۲۰/۹ شب کنار زد و من را اینبار دید. سیگار میکشیدم. اور کت تنم بود و میلرزیدم. فکر کنم ترسید.

او نمی دانست چقدر دوستش دارم حتما که اینطوری شد. وگرنه با عقل جور در نمیآید که آدم دوست نداشته باشد کسی آدم را اینطوری مثل من دوست بدارد...

او عشق من بود. چطور ممکن است 4 سال بعد هنوز انقدر عاشقش باشم انگار که هنوز بدنم بوی بغل کردنش را میدهد. جوری که انگار دوست داشته باشم بمیرم از بس دوستش دارم . از بس که حیف است این لحظه ابدی نشود... هیچ کدام از این ها را نمیشنود. نمیخواند حتی. حیف...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم بهمن 1386ساعت 0:20  توسط   | 

زمان دیگه برام مهم نیست. اینکه میگذره اینکه چقدر زود می گذره. چه میدونم. مهم نست اینکه فردا چی میشه. دیگه مهم نیست. بوده برهه هایی از زندگی که زمان برام مهم بوده ولی الان نیست. شاید برم دوباره یه مدت. واقعا هم مهم نیست اینکه کجا برم. مهم اینه که برم. میرم. یکی دو هفته بعد. اگر هنوز زمان همینقدر بی معنی بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 0:41  توسط   | 

قسمتی از شعر Eloisa to Abelard اثر الکساندر پوپ که قسمتی از فیلم Eternal sunshine با بازی کیت وینسلت و جیم کری هم هست. فیلم یک شاهکار به تمام معناست. یکی ار بهترین فیلمهایی که دیده ام. بدون شک! باورت نمیشه امروز یه نفر ازم این فیلم رو خواست تو مغازه مشتری بود دلم نیومد بهش بفروشم! انگار یه جوری دارایی شخصیه خودمه و یه جورایی حس کردم اگه فیلم و ببینه نمیفهمتش و ارزش فیلم پایین میاد! اولین بار بود که یه فیلم و دلم نیومد بفروشم! اینو باید هدیه داد...

How happy is the blameless vestal's lot!
The world forgetting, by the world forgot.
Eternal sunshine of the spotless mind!
Each pray'r accepted, and each wish resign'd;
Labour and rest, that equal periods keep;
"Obedient slumbers that can wake and weep;"
Desires compos'd, affections ever ev'n,
Tears that delight, and sighs that waft to Heav'n.
Grace shines around her with serenest beams,
And whisp'ring angels prompt her golden dreams.
For her th' unfading rose of Eden blooms,
And wings of seraphs shed divine perfumes,
For her the Spouse prepares the bridal ring,
For her white virgins hymeneals sing,
To sounds of heav'nly harps she dies away,
And melts in visions of eternal day

پینوشت:صبورانه (نه بی صبرانه! صبورانه) منتظر روزی هستم که با کسی که عاشقش هستم , جلوی شومینه تو یه روز زمستوین وقتی برف میباره داستان خرسهای پاندا به روایت ساکسیفونیستی که دوست دختری در نیویورک داشت رو بخونم بعدش با یه بطری شراب قرمز و یه بسته مارلبرو سفید فیلتر قرمز بشینیم اترنال سانشاین رو ببینیم. فقط همین. فقط      همین!

پینوشت ۲ : جنا جیم موریسون میفرمایند : faces are ugly , when you are alone... راست میگه به طرز تهوع آوری راست میگه. چند شبه خواب میبینم باز... بی دلیل...یهویی... بدون پیشزمینه ی فکری... بعد از اینهمه سال... جوری که انگار ...جوری که تو خواب گریه میکنم منه نره خر! بشاش توش وقتی که هیچی اونجوری که به نظر میاد نیست! و آغوش تو اندک جایی برای زیستن اندک جایی برای مردن. همین جمله ی کوتاه آخری رو میبینی؟ همین الان همین جمله همین لبخند احمانه ای که همین الان رو صورتمه رو همین جمله همین الان رو صورتم کشیده.  دیدی بچه ها که گریه میکنن بعد یه مدت که گریه شون طولانی شد به هق هق میافتن و آب دماغ و دهنشون با کثافتای دستاشون قاطی میشه و میمالن به صورتشون؟ شبیه اونه اینم! خدایا من از تو دو دست دارم. من از تو لب دارم. پس چرا نمیتوانم ببوسم ببوسم ببوسم و هر بار درد نکشم؟... خوشا به حال فراموش کنندگان. فراموش کنندگان هر چه خاطره ی لعنتیه خوب است...

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 0:55  توسط   | 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم دی 1386ساعت 23:24  توسط